تبلیغات
لحظات نوجوونی
لحظات نوجوونی

من دختری هستم با افکاری روشن.........
نوجونی رو بهترین موقع درحال حاضر برای خودم میبینم و سعی دارم تا همیشه تا اخرین نفس به دنبال هدف هایم برم ومطمئنم که روزی به همشون میرسم ودر اول واخرهر کاری میگم خدایا شکرت خیلی زیاد.............

امیدوارم از وبم خوشتون بیاد طوری که دفعه ی بعدم بهش سر بزنید..............




خیلی خیلی گذشتههههههههه

دروددددددددددددددددددددد

به دوستان عزیزمممممممممممم وای دلم خیلی خیلی خیلی برای وبلاگم تنگ شده بود

 خب راستش نمیدونم از کجا شروع کنم .....

انقدر برام توی این دو سه ما اتفاق افتاده که نمیتونم همشو براتون بگم....

فقط میخواستم بگم که ممکنه دیگه زیاد توی وبلاگم نباشم وکارهای دیگه ای بکنم...یکم سرم شلوغه توی این تابستون..............

راستی فیلم هارو خوب نگاه کنید_وحتما یادتون نره سری دوم اکادمی گوگوش از شبکه ی منوتو رو نگاه کنیدددددددددددددددددد...:D

فعلا تا درودی دیگه بدرود!!!!!!!!!!!!!!!!



پنجشنبه 12 خرداد 1390 توسط مهسا | نظرات ()

عید شد!!!!!!!!!!


**نوروز عهد باستان ایرانیان مبارک**                                

*****
اخ جوووووووووووون بالاخره سال 90 شد!!!!!!!!!(رفتیم توی دهه ی 90...)


دوشنبه 1 فروردین 1390 توسط مهسا | نظرات ()

تمام شدن خیلی چیزا!!!!!!!

سلام دوستان.........

بعداز مدتی اومدم اینترنتم درست نبود ببخشید نتونستم بیام.....

راستش به این قصد اومدم بگم که بالاخره اخر اسفند داره میشه وخیلی چیز هادارن تموم میشن از کوچیک ترین چیزاااتا بزرگترین هاااامثل تموم شدن زمستون-تمرین های تئاترما-اسفندماه-وتموم شدن سال 89-خریدن چیزهای نو -خونه تکونی- اجرای تئاترما-ورسیدن سال 90

خیلی خوشحالم که داره این اتفاقات میافته ....

**راستی مابعد از 2ماه تمرین وی مدت نبودن کارگردانمونو وکلی اتفاقات وحاشیه ها با کلی تلاش ودعا ورقیب جمعه اجرا داریم**

ازتون ممنون میشم برامون دعا کنید اخه خیلی زحمت کشیدیم وباید استانی رو هم ببریم...

امیدوارم سال 90 یک سال فوق العاده ای برام وهمه شما ها باشه
یک سالی دور از همه ی بدی هاوزشتی ها گریه ها کشته شدن ها جنگ ها ودلواپسی ها و...وای  آآآه چه سالی رو داریم تموم میکنیم!!

راستی امسال سال خرگوش :خوبه به نظرم حیوونه خوبیه امیدوارم سالشم خوب باشه......








((راستی چهارشنبه سوری مراقب خودتون باشید وسعی کنید همون رسم زیبای قدیم رو داشته باشید تا اینکه....))





چهارشنبه 18 اسفند 1389 توسط مهسا | نظرات ()

happy valentine

سلام سلام چه طورید؟؟

وای بعدازدوسه هفته نیومدم وباید بگم معذرت میخوام


اخه میدونید چیه این روزا خیلی خیلی خیلی سرم شلوغه اصلا وقت هیچ کاریو ندارم  میدونید که دیگه ترم دوم شروع شده- درس ها زیاد شدن-مهمونی ها بیشترشده-وواز همه مهمتر اینکه ماداریم بکوب کلاس تئاتر میریم وهرروز بهتر از دیروزمون داره پیش میره وسخت تر-و...خلاصه تنها کاری که میتونم برای استراحت کردنم بکنم اینه که گهگاهی موزیک گوش بدم....دراین حد....



ولی گفتم ی کاری بکنم بزارم اپم رو واسه ی روزههههههههههههه

                ***ولنتاین ***


امروز بهترین روز وروزعشق در کل دنیاست این روزرو به همه ی شما عاشقا وکسی که دوستش دارید رو تبریک میگم...............

امیدوارم سال ها وماه هاوروز ها درکناره عشق واقعی خودتون خوب وموفق وشاداب وبا عشقی سرشار از محبت زندگی کنید ........................(وکادئو های قشنگی گرفته باشید)


عشق یعنی . . .

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سربه دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست

عشق یعنی هرچه در دل آرزوست

عشق یعنی یک تیمم یک نماز

عشق یعنی عالمی راز ونیاز

عشق یعنی یک تبسم یک نگاه

عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن






دوشنبه 25 بهمن 1389 توسط مهسا | نظرات ()

همه چی جالبه!!!!!!!!!

(راستی بعداز مدتها یک برف خیلی زیاد وخوشگل اومدوباعث شد ما زمستونو بیشترحس کنیم)89/11/14

سلام سلام ....
بعداز یک هفته اومدم.
 5شنبه پیش گفتم که درسه مجنون ولیلی رو گرفتیم ومن خیلی مشتاقانه برای پرسش این هفته اماده بودم ولی حیف نپرسید!!

ازقرارمعلوم باید توی مدرسه هم میموندیم .نه نه بزارید از اول تعریف کنم براتون%

حدودیک ماه پیش یک روز زنگ تفریح من بادوستم داشتیم توی حیاط قدم میزدیم که

یکدفعه از پشت میکروفون گفتند:خانم هایی که اماده ی تست تئاتر هستند برن نماز خونه.
خب از اونجایی که شما میدونید یا اگرهم نمیدونید باید بگم منو اکیپ دوستام همه از
 
ابتدایی تا راهنمایی وهم چنین الان در دبیرستان تئاتری بودیم وهمیشه از مراسم های

 کوچک سره صف تااجرای استانی جزو ثابت تئاتر بازی کردن بودیم برای همین

 رفتیم که تست بدیم ولی اونجا از شانس خوب من خانم مربیه امسالمون یکی از
 
دوستای دانشگاهی ابجیم بود (یعنی توی دانشگاه جزوگروه تئاتر بودن که ابجیه من

 طراح صحنه ودوستش که همون خانم مربیه ما میشه بازیگره نمایش بود)برای همین

 منومیشناخت خلاصه با کلی تست گرفتن از اینو اونوچن تا از بچه هاروهم از سال

 بالاییامون که تئاتری بودن میشناخت 10 نفر رو انتخاب کردوبعد گفتن که اامروز

 یعنی 5شنبه بعداز مدرسمون بمونیم و حدود2ساعت اولین تمرینتون شروع میشه.......
این از این .......

حالا به خاطره این میگم جالبه که برای اولین جلسه واقعا عالی بود یعنی بگم ما فقط

 تمرین تمرکزی, کششی, تعیین مکان در روی استج و...کردیم که درتمام کلاس های

 حرفه ای تئاتر به علاقه مندان یاد میدند برخلاف تمرین های پارسال و..که ما

 میکردیم به عنوان تمرین اول خیلی خوب بود البته منکه هنوز نماش نامه رو نمیدونم

 ولی باید بگم که همه چیزش فعلا عالی بوددد !!!!!!!

امیدوارم تا اخرین تمرین کاملمون که جشنوارمون هم تا اخره اسفند ماهه بهمون خوش بگذره$$$

                         



پنجشنبه 7 بهمن 1389 توسط مهسا | نظرات ()

مجنون ولیلی.....

سلام به دوستان گلم وهرکی که داره الان این مطلب رو نگاه میکنه

ببخشید گفتم زود میام ولی دیگه دیگه به بزرگواریه خودتون ببخشید


راستش با خودم گفتم دوس دارم این اپی که این دفعه میکنم یکم قشنگ باشه(بعدازمدتها که اومدم)برای همین به اولین موضوعی که برخوردم فکرکردم بهتره بنویسمش. . .

خب داستان از این قراره که. . . .

من خیلی جریان لیلی ومجنون رو دوس داشتم کلا از قدیما که داستانشونو شنیدم! ولی امروز دراخرین زنگمون درس شیرین ادبیات به طور کامل از داستان لیلی ومجنون باخبرشدم
وحتی درسمون هم درباره ی یک قسمت از داستان اونها بود(به طورشعر)
که من خیلی خیلی ازاین درس خوشم اومده ومیخوام هفته ی بعد داوطلبی برم وجواب بدم

البته فک کنم همه ی شماها داستانشون روشنیده باشید ولی اگر خواستید به طور کامل از قصشون باخبرشید که خیلی قشنگههههههه میتونید نظربدید تا یک اپ رو مخصوص برای داستانشون بزارم!!!!

البته به خاطره این برای من جذابیت داره که ب هم نرسیدن ودیگه از این عشق ها پیدا نمیشهههههههههههههه (مخصوصا تواین دوره زمونه)

*خدایا از عمره من بکاه به عمره لیلی بیافزای*                  
       

پنجشنبه 30 دی 1389 توسط مهسا | نظرات ()

دلم خیلی تنگیدهههههههههههههههه

سلام سلامممممممممممممممممممممممم واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

بعداز مدتها بالاخره باکلی درس خوندن اتفاق گذروندنو امتحان دادن اومدمممممممممممممم

خیلی خیلی دلم واسه وبلاگم ودوستانننننننننننننن وبچه ها تنگ شده بود

همین الان میخوام خداروشکر کنم بگم مرسی از اینکه سالم هستم وفرصتشو دارم که بتونم دوباره وبلاگم رو بروز کنم. . .

خب خب خب بگذریم شماها چطورید؟؟خوبید؟؟با درسااا . . . چه میکنید؟؟؟

راستش  انقدر خوشحالم که نمیتونم راجب چیزه خاصی حرف بزنم

فقط میخواستم بگم که اگه خدا بخواددددداز این به بعد دیگه قققققول میدم
زود زود بیام

از تمام دوستانم چه اینترنتی چه خارج از اینترنت ممنونم که بازم یاد من بودننننننننننننننن

فعلاااااااااااااا


چهارشنبه 22 دی 1389 توسط مهسا | نظرات ()

اپ جدید (2ماه گذشت)

سلام بالاخره بعد از 2ماه با کلی اتفاق وامتحان ودرس پرسیدن ومسائل و جریان و.....
اومدم .راستش اینترنتم خراب شده بود وفقط میتونستم بیام نظراتو اونم ازکامپیوترمدرسه چک کنم ...خیلی خوشحالم که این دوماه همونطوری که میخواستم پیش رفته

نمیدونم خلاصه از هرلحاظی خوب بوده "درسی -اقتصادی-احساسی-ظاهری-فکری"

راستش یکم با اون چیزی که فک میکردم (اول دبیرستان) فرق داره ولی درکل میشه گفت خوبه .........

گفتم ایندفعه ی اپ با تاسفی برای دخترخانم هابکنم (البته با تاسفم نه این حقیقته توی کشورما) ولی خب خودم خوشم اومد گفتم شاید اقا پسرها هم یکم فکرکنن بهش....

دختر بودن یعنی چی؟

دختر بودن یعنی كله قند و لی لی لی لی..........

دختر بودن یعنی پس این چای چی شد؟؟

دختر بودن یعنی الگوی خیاطی وسط مجله های درپیت

دختر بودن یعنی همونی باشی كه مادر وخاله وعمه ت هستن

دختر بودن یعنی چرا خونه اینقدر کثیفه ؟؟

دختر بودن یعنی دخترو رو چه به رانندگی؟

دختر بودن یعنی باید فیلم مورد علاقه تو ول كنی پاشی چایی بریزی

دختر بودن یعنی نخواستن و خواسته شدن

دختر بودن یعنی حق هر چیزی رو فقط وقتی داری كه تو عقدنامه نوشته باشه

دختر بودن یعنی ببخشید میشه جزوه تونو ببینم؟

دختر بودن یعنی به به خانوم خوشگل....هزار ماشالااااااا...

دختر بودن یعنی برو تو ، دم در وای نستا

دختر بودن یعنی لباست 4 متر و نیم پارچه ببره كه آقایون به گناه نیفتن

دختر بودن یعنی خوب به سلامتی لیسانس هم كه گرفتی دیگه باید شوهرت بدیم

دختر بودن یعنی كجا داری میری؟

دختر بودن یعنی تو نمیخواد بری اونجا ، من خودم میرم

دختر بودن یعنی كی بود بهت زنگ زد؟!

با كی حرف میزدی؟ دختر بودن یعنی خیلی خودسر شدی

دختر بودن یعنی اجازه گرفتن واسه هرچی ، حتی نفس كشیدن

دختر بودن یعنی .....

امیدوارم خوب بوده باشه ..........بازم ممنونم از اون کسی که این مطلبو ازش گرفتم


تا بعد...............



چهارشنبه 12 آبان 1389 توسط مهسا | نظرات ()

مهرداره تموم میشه...

سلام سلام دوستان گلممممممممم ....

خوبید؟؟وای انقدردلم تنگ شده بود که حد ندارهههههههههههههه

خب با درسا چطورید ؟؟دیدید گفتم که چشم روهم بزارید یک ماه میگذره!!!!

حالا یک ماه ازمدرسه هاگذشته ....

راستش یک عالمه داستان دارم توی این یک ماه که اگه بخوام بنویسم خیلی طول میکشه برای همین ترجیح دادم بگم که فقط وفقط توی این یک ماه همچی برای من عوض شد حدااقل 50% تغییر کرد........

گفتم بیام وبه جای داستان ها ی چیزه جالب براتون بزارم خودم که خیلی خوشم اومد امیدوارم شماهم خوشتون بیاد(وتشکرمیکنم ازکسی که این مطلب رو ازش گرفتم)

******
نامه غضنفر به همسرش

 
روزی غضنفر برای کار و امرار معاش قصد سفر به آلمان میکنه و

همسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها  میکنه

خلاصه

همسرغضنفر گفت :حال ما چه طور از احوال تو با خبر بشیم؟؟؟؟

غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم....

همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدی و نه من خوندن !!!!!!!!!

غضنفر گفت من برای تو نقاشی میکنم ... تو که بلدی نقاشی های منو بخونی مگه نه ؟؟؟؟؟؟

خلاصه

غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید ..

 

این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

+


+



!!!!!!!شما چیزی فهمیدید !!!!!!!من که نفهمیدم

این نامه رو فقط همسر غضنفر میفهمه چی نوشته شده

 +

 

حال ترجمه از زبان همسرش

 

خط اول :حالت چه طوره زن ؟

 

خط دوم :بچه ها چه طورن ؟

 

خط سوم : مادرت چه طوره ؟

 

خط چهارم :شنیدم سر و گوش ت می جنبه!!! 

 

خط پنجم : فقط برگردم خونه....

 

خط ششم : می کشمت

 

خط هفتم :غضنفر از آلمان...

 




سه شنبه 27 مهر 1389 توسط مهسا | نظرات ()

بوی مهر...

سلام نوجوونایی که الان میرید مدرسه والبته بقیه ی دوستان.

خوبید ؟؟خوشید؟؟خداروشکر..گفتم تا هوای مهروپائیز برمیگردم.......

اره ولی فک میکردم فقط برای اتفاق های باحال وب رو اپ میکنم اما ایندفعه...

خب حالا وایستید عجله نکنید میگم چی شد!!

راستش شبی که فرداش اول مهربود خووب نخوابیدم همش تو فکراین بودم که فردا
قراره چه اتفاق هایی بیوفته واسترسه اومده بود سراغم....
صبحش ساعت 6ازخواب پاشدم اصلا جو مدرسه تو وجودم نبود نمیدونم چرا!!!
ولی درهرصورت ((البته بعضی از قسمت ها گفته نمیشود)) خودم باید میرفتم روزه اولی سره خیابونو تاکسی میگرفتم که تا مدرسمونم که 5یا 6دقیقه توراهیم میرفتم..
ازقراراونجا چن تا از دوستای اوه حالا همینجوری رو دیدم وبا اونا سواره واحد شدیم
رسیدیم مدرسه خیابونو واحد پراز بچه مدرسه ایی بود......
حالااااااااااااااااااااااااااوارد مدرسه که شدم انگارهمه رو ی دور نگه داشتن تا به من نگاه کنن نمیدونم چراااااااااولی همون جا یکی از 4تا دوستای صمیمیمو که فقط از اون اکیپ باحاله پارسالمون همین 4تا امسال باهام هستن رو دیدم نشستیم بعد از 10 دقیقه خلاصه همگی دورهم جمع شدیم ودوستای دورو نزدیکو سال سومودومو ...رو دیدیم
تا مراسمه صف شروع شد وایییییییییییییییییییییییییییی اصلا اونی که فکرشو میکردم نبود!!!!اخه چون من مغنهه ی مدرسرو نپوشیده بودم و با اون فرم گشادو زایه رفته بودم اونم بزور دیگه گفتم مغنه هرو نپوشم ی دفعه معاونمون اه اومدو حرف های وحشتناکی زدو رفت وگفت شنبه با مغنه مدرسه نیاین کلاس راتون نمیدم....
خلاصه هیچی این از زده حاله اول .دومین زدحال این بود که همون 4تا دوستم به علاوه 2تا از دوستای فوق العاده صمیمیه 5سال پیشمم رو پیدا کردم این 6تا باهم توی کلاس 101 افتادن وووفقط مننننننننن افتادم توی کلاس 104 .......
وای سعی کردم به روی خودم نیارم وگفتم که اشکالی نداره دوستای جدیدم پیدا میکنم
خلاصه رفتیم وکلاسمونم (همون اتاق کامپیوتره پارسال)با پرده های قرمز بود ته سالن
نشستیمو من کناره ی دختره که توی صف باهاش دوست شدم نشستم وحرف زدیم
زنگ تفریحم یکم گشتیمو وبچه ها بهم گفتن که خیلی خوشگل شدم با این مغنه واین
باعث شد که دیگه اصلا مغنه ی مدرسرو نپوشم .....
خلاصه دیگه با دوستم زنگ خورد اومدیم ی چهار راه بالاترو سوارتاکسی شدیمو برگشتیم خونه ...این از روز اول که واقعا خسته شدم وشورو شوقه مدرسه یکم توی وجودم از بین رفته بود...
جمعه که رفتم مغنه هرو بگیرم تا خونه نپوشدم اما توی خونه که سرم کردم انگار تمامه دنیارو رو سرم خراب کرده بودن داشتم گریه میکردم ...وای خیلی زشت بود
اخر بعده 1ساعت به ی نتیجه ای رسیدم که خوب دراومد خداروشکر....
فرداش رفتیم مدرسه وبچه هارو دیدم وحرف زدیمو معلم های جدیدو دیدیمو توی کلاسم ی 5تایی دوست پیداکردم که باهاشون حرف میزدمو ی جورایی مثه خودم بودن
اما واقعا دیگه نمیتونستم چون مشکله مغنه وراهه مدرسه ومانتوشلوارو دبیرا ومعاون درست شده بود الا کلاسمون بالاخره امروز با دوستام رفتیم ومن این اجازه واین کارو کردم که بتونم از فردا برم کلاسههههههههههه 101 پیشه همون دوستام ..........
این بود فقط وفقط تازه ماجرای 3روز مدرسه رفتن من به اوله دبیرستان..........

نمیدونم ولی احساس میکنم که دیگه باید خودم شوروشوق مدرسه ودوستاو اینارو کلاباهم ایجاد کنم وبگم که مدرسه خیلی خوش میگذره ما نباید زود قضاوت کنیم...

امیدوارم خوشتون اومده باشه ولی نارحت نباشید که من همیشه میخوام از این طومارا بنویسم نه!!!!

هرزگاهی که از این اتفاق ها بیوفته!!!!
فعلا تا اتفاق جریان های بعدی ...................

خداحافظظظظظظظظظظظظ دوستان..


یکشنبه 4 مهر 1389 توسط مهسا | نظرات ()

تبریک ودیگه واقعاااااااا تموم....

بازم سلام دوستای گلم ممنونم از کادوها ونظرات قشنگتون

ایندفعه برای اخرین بار درتابستون اومدم بگم که فردا اولین روز مهرماههههههههههه

امیدوارم ساله تحصیلیه خوبی از همه لحاظ برای شما کسی که داری الان این مطلب رو میخونی باشه............

تااااااااااااااااااااااااا پائیزو زمستونو ............

خداحاااااااااااافففففففظظظظظظظظظظظ


چهارشنبه 31 شهریور 1389 توسط مهسا | نظرات ()

تولدم و اخرین اپه تابستونی........

سلام مهمونای عزیزم خیلی خیلی به وبلاگه من خوش اومدین.....

ازتون ممنونم که امروز حاضرشدین بزرگواری کنید وبا من بعداز 15سال

خاطره ی به دنیا اومدنم رو جشن بگیرید.....
 
ورود به دنیا:
((راستش توی 15 سال پیش در ساعت های 8:30 یا 9 صبح همچین روزی نوزادی دختر
به دنیا اومد اول که دکتر اونو به مامانش نشون داده گفته عجب دختره چشم درشت وخوشتیپی به این دنیا معرفی کردی تا اینکه بعداز 15سال اون حرف دکتر به حقیت پیوست و من بالاخره در 15 سالگی (که از شنبه اولین روزش شروع میشه)واقعا ی دختره خوشتیپ وچشم درشت شدم .....))

زندگی:
((از اولین روزای زندگیش (همون نوزاده)زیاد گریه میکرده ولی کم کم تونسته از 4سالگی به بعد خودش به خاطره مشغله ی کاریه دیگرون رو پایه خودش وایسه(البته با اینکه پرستارم داشته)وقتی 7ساله شده خودشه برای حداقل 15سال به درس خوندن معرفی کرده ...حالا که وسط های اون کارشه(درس خوندن)وقراره از مهره امسال بره اول دبیرستان خیلی خوشحاله...چونکه خیلی چیزای خوبی از زندگی ودورواطرافش یاد گرفته وداره همین طور ادامه میده..))

اروزوهدف:
((وقتی( بازم همون نوزاده) اطرافیان یا بزرگترای خودشه میدیده که دعا میکردن یا ارزویی میکردن اونم با خودش شروع میکرده به دعا کردن وارزو کردن واونقدر مشغول بوده که
ی هم بازیه خیالی هم برای خودش درست میکنه وسعی میکنه از اونجا خداشو بشناسه-
دعاکردنو شکرکردنو یاد بگیره-عاشق شودنو یاد بگیره و...حالا که 15سالش شده دیگه مثه بقیه ی نوجوونا دعامیکنه ((نه))اون با بقیه فرق داره اون دعا های بزرگتر وبا تصورات قشنگترومثبت تری میکنه...ارزوهاش اینه که....))

حرف اخر:
((اینکه من همیشه از بچگیم دوست صمیمیه صحبتیم ماه تواسمون بوده!!
اره همون ماهی که شب ها میبینیمش میدونید چون من مثه اونم یعنی اسمم مهساست
به معنیه مانند ماه..ی جورایی باهاش انس گرفتم همیشه شب تولدم ارزو میکنم
واوناهم براورده میشن حالا میخوام ....
امشب این دعا رو بکنم که امسال که وارد سن 15سالگی میشم رو فقط به خودم
مختص بدم هرچیزی که باعث ارامشم-راحتیم-موفقیتم-خوشحالیم اصلا هرچی که مربوط به خودم باشه بدم واز خداممنونم که این فرصت روبهم داده که همه ی اینارو بیان کنم))

ودراخرم ازهمه ی شما دوستانم که نشستید -خوندید -مجبورشدید-مسخره کردید-خوشتون اومد....ممنونم که به حرفهام دعاهام و...گوش کردید

میخواستم ی اطلاع هم بدم که من از این به بعد دیگه در ماه هر 1بار اگه همونطور میخوام اتفاق های جالبی توی مدرسه برام بیوفته وبلاگ رو اپ میکنم ...

واز تمام دوستانم که توی این 3 ماه تابستون منو لینک کردن -با من دوست شدن-نظر های قشنگ برام میزاشتن -به وبلاگم سر میزدنو....واقعا تشکرکنم وباید بگم که خیلی دوستشون دارم...........

امیدوارم امسال ی سال خیلی خوبی رواز همه لحاظ هرکی که داره این وبرونگاه
میکنه داشته باشه...

خداحافظ تا هوای خوب مهرو مدرسه هاوشیطونی ها خاطرات شیرینه مدرسه...




هییییییی ساعت بالاخره شد0:0 تولدم مبارک .............





پنجشنبه 25 شهریور 1389 توسط مهسا | نظرات ()

روز شماری تامهر.....

سلامممممممممم بچه ها من اومدمممممممممم......

میخوام بگم دیگه مدت شروع مدرسه ها از دورقمی هم تموم شد ....

منظورم اینه که فقط 8روز دیگه مونده که .....

من عاشقه این روزا هستم که خیا بونا شلوغه از نوجوونایی که دارن لوازم تحریرو از اینجور چیزا میگیرن-هوا کم کم از افتابیو گرم تبدیل به ابری وسرد میشه-
تابستون تموم میشه وپائیزمیرسه........

راستش میخواستم بگم که ممکنه اخرین اپی که بکنم روز تولدم باشه
(جمعه همین هفته)

برای اینکه دیگه مدرسه ها شروع میشه ومنم وارد مقطع جدید دبیرستان میشم

گفتم که هر 2 هفته یکبار یا هر1ماه یکبار به وب سربزنم مطمئنم که شما هم سرتون خیلی شلوغ میشه مثه من........

ولی از این لحاظ دلم خیلی تنگ میشه اما چیکارمیشه کرد.......

درهرصورت گفتم که 26 این ماه (3روزدیگه)اینجا تولده واخرین اپ تابستونیه..

میخواستم همگیتونو دعوت کنم که اگه مایلید به من ی سری بزنید..
(منتظره کادوهاتون هستم)

فعلا تا جمعه.....






سه شنبه 23 شهریور 1389 توسط مهسا | نظرات ()

عیدتابستونی....

سلام سلام دوستان خوبم ......

چه خبر؟؟خوشید؟؟؟سرحالید؟؟؟؟؟؟

بالاخره اخرین روز ماه رمضونم فرا رسید وفردا عید تابستونی (عیدفطر)میرسه...

وای ی چیز جالب که نتایج کنکورسال 89 اومد......

من که خیلی دوست دارم زودتر 5سال دیگه همین موقع شه که نتایج اومده باشه...

به قول خود جوونای اینروزی نتایج نشون دهنده ی سرنوشت هرکسیه.....

درهرصورت ماه رمضون تموم شد،نتایج اومد ،مسافرت ها تموم شد،تعطیلی ها تموم شد،10 روز مونده به مدرسه ها وحالو هوای مهر،ووونزدیک شدن تولدم....




پنجشنبه 18 شهریور 1389 توسط مهسا | نظرات ()

یادم نمیاد.....

سلام سلام دوستای خوبم

راستش گفتم ی هفته برا اپ بعدی خیلی زیاده اینطوری شد که وب رو اپ کردم...

باورتون میشه که جمعه این هفته عید فطره و2هفته دیگه هم اول مهره......

وای منکه اصلا نفهمیدم تابستونو ورمضونو شب های قدرو ...چجوری گذشت!!!
     
راستی ی چیزه جالب گربمم به مدت 2 ماه گم شده بود که بالاخره دیروز اومد .....
فک کنم دوس داشته باشین ببینینش چون تمام کسانی که منو میشناسن اونم میشناسن

راستش میخواستم یک اپ رو مخصوص گربم بکنم اما گفتم حالا زیاد نمیخواد مخصوص هم باشه.......

اسمش(( بوجاجا ))ست....




زیادی خودشه میگیره خیلی هم کلاس میزاره از قیافش معلومه نه؟؟؟






راستی دیروز که از خواب پاشدم هوا دقیقا مثه اوایل مهرشده بود .....

خوشبختانه من از اون بچه هایی هستم که اوایله مهروبوی مدرسه هارو ....

دوس دارن فک کنم توی نوجوون های امروزی خیلی ها اینطوری نباشن وخواب رو بیشتر از مدرسه ترجیح بدن!!!!!


شنبه 13 شهریور 1389 توسط مهسا | نظرات ()



من دختری هستم با افکاری روشن.........
نوجونی رو بهترین موقع درحال حاضر برای خودم میبینم و سعی دارم تا همیشه تا اخرین نفس به دنبال هدف هایم برم ومطمئنم که روزی به همشون میرسم ودر اول واخرهر کاری میگم خدایا شکرت خیلی زیاد.............

امیدوارم از وبم خوشتون بیاد طوری که دفعه ی بعدم بهش سر بزنید..............




مهسا

شما کدام دوره از سن رو خیلی بیشتر از همه ی دوره ها دوست دارید؟؟






بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :

RSS 2.0